سرما نخوردهام بلکه سرما من را خورده است . و الان دارم در معدهی سرما تجزیه میشوم . به پلکهایم وزنه آویزان شده . دندانهایم تیکتیک روی هم ضرب گرفتهاند . زیر پتو مچالهام و از این حرف های تکراری.
از زیر پتو کلهام بیرون است و از پنجره به آسمانِ خالی نگاه میکنم . نه خورشید دارد نه ماه دارد نه ستاره و ابر و نه حتی پرنده ای که بالزنان آن را طی کند . امروز رنگ آسمان هم یک جوری پریده که انگار او را هم سرما خورده است .
حس فیلسوف پیری را دارم که فهمیده چیزی به نام "دستآورد" نداشته . تمام آنچه عایدش شده دانستن "دستنیافتنی" هاست انگار که او زیسته که زیستن را نفهمد . بیخیال پیچیده شد . سرما این روزها خیلی پرخور شده .
برچسب:
نویسنده: شیوا محمدی